تبليغاتX
منطقه ممنوعه
 
 
 
   لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با حترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

امشب میون این خاطره های تلخ بی رمق به دنبال اون حادثه می گردم که نفهمیدم کی و کجا تو رو از من گرفت اما عزیز من اگر در آغوش سرد خاطرات ؛ ترانه اي براي زمزمه كردن دارم ...

اگر قدمهاي پر هياهويم هنوز ؛ مسافر جاده هاي سرد  شبانه است ، اگر دلم همچنان  ؛ اسير "فريب هاي زيبا " مي شود، اگر احساسم همچون كودكيست كه غمش ؛ بوسه اي گرم است و نگاهم همچون سكوتي ست كه دلخوشيش ؛ صداي خشك دلبر است ،همگی تاوانی است برای عاشق ماندن....

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را ....دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که چند دقیقه ای  مرهم زخم های بی کسی ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سراب شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد . تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است. و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی است... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نخواهد گفت....

از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه.... اگر  عمق فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دل از من نپرس که چرا  همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه، من می مانم و یک جفت دست منتظر یک جفت نگاه خسته..... از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...من بی تقصیرم مرد رویاهای هر لحظه ام، بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،اگر من اینجا بین حصار غربت و  دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی تقصیر تقدیر نیست...

 راستی هنوز که خاطره هایمان را از یاد نبرده ای؟ چشمم را یادت هست که گفتی برای همیشه پیش نگاهت نگاهش می داری؟ حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم، هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند، همدمم همان کتاب وعروسک و دو قاب زیبایی میشود که همیشه یادآور دستان مردانه ی توست که در آن کوچه ها و در دقایقی دلنشین در دستانم پیچ و تاب میخورد.

 عزیزم ، کوچولوی دوست داشتنی من ازم پرسیدی چرا هنوز دوست دارم .دلم میخواد حالا بگم و بگذرم. دوست دارم چون فهمیدم وقتی کنارتم همه وجودم، دونه دونه ی سلول هام سرشار از خواستن و داشتن توست ... حضورت منو پر از بودنت می کنه.. این جور وقتا احساس می کنم که در جهان چیزی وجود نداره که بتونه حتی برای لحظه ای، حتی برای ثانیه ای تمنای سیری ناپذیر من برای خواستنت و رضایت بی پایان من از بودنت را بلرزونه.. این جور وقت ها منم و تو با عطشی سیری ناپذیر و رضایت بی پایان از حضور و بودن تو... ؛

عاشق این لحظه هام... عاشق لحظه هایی که سلول های تن من، لحظه لحظه ی وجود من، با هر نفس تو، با حس لذتبخش لمس حضور تو از نو متولد می شن ... ؛

عاشق طعم خوش لحظه های حضور تو ام... چشم هام رو می بندم و آروم آروم طعم شیرین بودنت رو مزه مزه می کنم و به تو که برای ابد در قاب نگاهم مانده ای خیره می شم .. لبخند رضایت حضورت روی لب هام می شینه و لبریز از رضایت و لذت و به شوق برگشتن آرامش گم شده وجودم منتظر فردا می مونم...

 خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن 

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه 

لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه 

يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند 

يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند 

تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو 

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو 

خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم 

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم 

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم 

از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم 

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني 

تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني 

تو اين روياي سر در گم .خداحافظ گل گندم 

تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم 

خداحافظ گل پونه . که باروني نمي تونه 

طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه....

این متن نامه ای هست که یکشنبه به همراه ادکلن و اون گوی دوست داشتنی براش پست کردم. فردا دستش میرسه امیدوارم خوشش بیاد. خیلی دوست داشتم هدیه رو خودم بهش می دادم اما چاره ای نبود.  جعبه قلبی قرمز نشون سرخی عشقمون.فراموشت نمی کنم.

 
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
  اینکه تولد من و تو دقیقا توی یه روزه واقعا" عجیبه مگه نه! اینکه ۱۷ آبان ساگرد آشناییمونه و ۱۸ آبان تولدمون برام خیلی مقدسه. خیلی دلم میخواست توی این دو روز که از زیباترین روزای زندگیمونه کنار هم بودیم اما هیچ سالی نشد که بشه. همیشه مثل هرسال دلم میخواست اولین کسی باشم که تبریگ میگم و گفتم. اونشب زنداداش برام کیک گرفته بود و خونواده خودش و ما دور هم بودیم. وقتی میس دادم بهت که جای تو هم برش زدم و چشمامو بستم و تو رو کنارم حس کردم دلگیر شدی اما به روی خودت نیاوردی .گفتی خوبه حالا یادشون بوده واسه تو که تولدته اینجا کسی یکسال بزرگتر شدن منو متوجه نشد. دلم گرفت همش سعی میکردم آرومت کنم. گفتم مهم اینه که من به این روز و بزرگ شدنت افتخار میکنم اما نخواستی کنارت باشم گفتی برو به مهمونات برس. آخه اینه رسمش بی معرفت؟ چرا وقتی حس میکنی من دلگیرم تا خود صبح به زور پا به پام میشی اما منو قابل نمیدونی....  
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
   

میدانم دیر است برای نوشتن.....

 چشم براه نوشته هایم بودم...خودم...آری خود دلتنگ نوشتن بودم !

ولی چه سود ؟

آن زمان که نخواهند...تو نمی توانی !

دستانم مرا به نوشتن یاری نکردند ...

قلم با انگشتانم قهر بود .....

وحتی خیال تو با ذهنم !!!!!

حرف برای گفتن بسیار دارم ..ناگفته های از جنس شنیدنی ها !

وحال که میخواهم ....

وحال که بر همه سختی  ها فائق آمده ام برای نوشتن...بغض دستانش را بر گلویم میفشارد

واشک مجالی برای گریز از چشم های بی تابم میجوید ..

ومن درمیان هجوم این همه نامردی ها باز دست وپا میزنم تا فریاد دلم را ...

نه تلاشی بس بیهوده است ...

حتی خیالت را از من گرفته ای ..

حتی اجازه نمیدهی به تو فکر کنم !

نامهربانی رااز تو باور نمیدارم...

اگر میخواهی سکوت کنم و از تو ننویسم .

اگر یادت را از من گرفته ای تا از تو ننگارم .

اگر مصلحت وقت در این می بینی ..

من نیز سر تعظیم دربرابر خواسته ات فرود خواهم آورد و تا تو نخواهی دیگر هیچ نمی نویسم.

ولی..

به گمانم آینه نیز از دیدار مکرر من خسته شده....

 امروز بارها و بارها با او به گفتگو نشسته ام  !

 نمیدانم شاید از پرسشهایم خسته شده..

هربار که به صورتی خودرا اراستم از آینه خواستم تابا من بازگوید که آیا برازنده شده ام؟؟              

آیا به قدر کفایت زیبایم ؟؟آیا هنوز هم شبنمی از جنس دلربایی بر چهره این گل می غلتد؟

 ..گل ؟؟؟ چقدر تلخ که ازیاد برده بودم این واژه زیبا را !

 دیرزمانسیت دیگر کسی مرا گل زندگیش نمی خواند ...

بگذار امروز هم  گل  باشم ..

فقط همین امروز !

 چشمان پرسشگرم را به لبهای همیشه خاموش آینه میدوزم

 واو مصمم تر ازهمیشه سکوت را نیشخند میزند !

 به کنار پنجره باز میگردم و جاده را صدامیزنم .

 بازهم مسافری به مقصد خویش بر پیکره اش نمی یابم ..

 اما هنوز ناامید نیستم .

 .کارت دعوتت را نه به گیسوی باد....

 نه به دامان قاصدک...نه به دستان باران..نه..به هیچکدامشان نسپردم تورا با آفتاب صدا کردم ...

 ودعوتم را هرروز با بارقه درخشانت بر تو گسیل داشتم میدانم که خواهی آمد !

امشب جشن تولد ماست!

 برایت شمعها روشن خواهم کرد نه به عدد عمرت به شماره ستارگان اسمان ...

هیچکس را جز تو به این میهمانی نخوانده ام !

 میخواهم باردیگر در خلوتی شاید غریب از پس این فاصله ها

 تنها به تماشایت بنشینم وهیچ نگویم ...

 بگذار شمعهای روی کیک تا آخرین نفس اشک بریزند !

 قول بده نفس گرم ومهربانت را

 برای مرگ شمعهایی که شب تارمان را روشنی بخشیده اند خرج نکنی...

 قول دادی فقط زندگی ببخشی ..

 چشمانم را برهم می نهم وکلماتی گنگ وبی معنا بر لبانم جاری میشوند !

 واژه ها نیز بنای ناسازگاری گذارده اند تا امشب مرا خجل کنند !

 برای تبریک روز میلادت ، این جملات را بارها وبارها تمرین کرده ام

 وهربار درمیانه راه ، با اشک شستشویشان داده ام ..

  تمام حرفها از ذهنم رخت بربسته اند..

 چشمانم خیسی اشک را می طلبد ..

 ولی دریغ از قطره ای ...

پنجره را میبندم شمعها را خاموش میکنم کاش هرگز نیایی ! وقتی کلامی بر زبان جاری نمیشود تا با تو باز گوید که عزیزترین تولدت مبارک "

وقتی قطره ای اشک ، غربت چشمانم را به تصویر نمیکشد تا

 بدانی روزهای نبودنت

با چشمان همیشه درراهم چه کرده .. 

وقتی آنقدر از تو دور شده ام که حتی ندانستم چه هدیه ای برایت به یادگار برگزینم

وقتی طراوت وزیبایی روزهای دور ، جایش را به خطوط شکسته ای بر چهره ام داده

نه نمیخواهم مرا دراین روزها ببینی !

 هرگز به اینجا قدم مگذار !

 هرگز ...بگذار مرا با تصویری از همان روزهای دور به خاطر سپرده باشی

 همان نقشی که همواره زیباترین غزل واژه ها را برای تبریک زادروزت نثار قلب

  مهربانت مینمود همان تصویری که همواره بهترین یادگارها را به عنوان کادوی تولدت برمیگزید

 همان چشمانی که همیشه برای تو...برای شادیهایت.. برای غمهایت ...نمناک بودند !

وهمان چهره ای که برای تو حکم زیباترین گل هستی را داشت.

 آری بگذار اینچنین درخاطرت بمانم بگذار محکوم به بی مهری شوم بی آنکه مرا ببینی

نه آنکه سایه ای سرد باشم پیش رویت که تمام خاطرات گذشته را با خود در مرداب

 خویش ببلعد !

باد سردی تا مغز استخوانم رخنه میکند وسوزشی سخت و تلخ سینه را میفشارد..

 باور نمیدارم !!قلبم آنسوی پنجره چشم انتظار آمدنت برجای مانده ..!

 وبا آخرین تپیدنها درهرنبض زمزمه میکند که:

 ".....تولدت مبارک !!!!....."

 
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
 

مردهای نصفه‌نیمه همه‌ی دشت من از زندگی بوده‌اند. نصفه‌نیمه از ازل ِدوستی یا نصفه‌نیمه شده در طول زمان. مرد ِقسمت‌شده با کارش، با خوابش، با همسر سابقش، با جمع‌‌های مردانه‌اش، با هنرپیشه‌ی محبوبش، با تلاطم‌های روحی‌اش، با زخم‌های قدیمی‌اش، با بی‌کاری دوستش، با مدرک فوق‌لیسانسش، با حمام آب داغش، با پادرد مادربزرگش ... من همیشه سعی کرده‌ام بخشی باشم فقط، از هیاهوی زندگی انسانی کسی که می‌خواهمش. مصرانه، خاموش و فهمیده و بالغ و صبور گوشه‌ای ایستاده‌ام به این خیال که سهمم رعایت می‌شود. بعد روزی به خودم آمده‌ام که دست‌درازی‌های ِریز ریز ِزندگی شخصی طرف آنقدر پیش آمده که از مایملک عاشقانه‌ی کوچکم خرده خاکی باقی مانده، عن‌قریب است که با هجوم بعدی ناپدید شوم.

خسته شده‌ام خدای فلان از همیشه درک کردن و حریم قایل شدن و شعور به خرج دادن و متمدنانه رفتار کردن. می‌خواهم برای مدتی نابالغ و نفهم و پرتوقع و کولی و بی‌گذشت باشم. برایم یک مرد ِدرسته بفرست. یک مرد کامل ِقاچ‌نشده.

 
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
 
سر می کشی که سرد کنی زخم خورده را

معجون عشق و نفرت در هم فشرده را 

دیوانه وار دور خودت چرخ می زنی

تا بشکنی طلسم تنی دلسپرده را

تو٬

 "دم بزن!بگو که دلت مال من نبود 

تکرار کن حماقت از یاد برده را"

و مست میکنی و تنت سرد می شود

قی میکنی تمام قسمهای خورده را

 …...

 حالا درست پشت سرم ایستاده ای

تا رو کنی جسارت یک جسم مرده را

 می خواهی از تمام زمان پس بگیری ام

برپا کنی عدالت ناحق شمرده را

  افسوس دست ثانیه ها دفن می کند

جبران روزهای به فردا سپرده را

 
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
  دیروز از ساعت 5 تا 7:30 الاف شدیم واسه معاینه پزشکی گواهینامه. هر دکتری پاس میداد به اون یکی.زنگیدم به درایور گفتم نمیشه نباشه گفت نه حتما باید باشه و یه آدرس جدید داد. خلاصه با کلی ادا و اصول منشی دکتر نوبتمون شد. جناب دکتر با دو تا عینک رنگی چشامونو معاینه کرد و بعد فرستاد خدمت سربازی بشین پاشو خم شو وشانس آوردیم نگفت گم شین. هی به جون یلفان غر زدم .زنگ زد گفت چیکار کردی گفتم دکتر میگه چشمات ضعیفه و جاده رو خوب نمیبینی در عوض آیینه ها رو توپ میبینی. کلی خندید.تمام شب رو با زنداداش جونم در استرس سرکردیم .شب خیلی بدی بود فقط دلم میخواست زودتر تموم شه نمیدونم چرا اینقدر این امتحان برام مهم بود شب کنکورم من اینطوری استرس نداشتم.شاید به خاطر تعریف و تمجیدای استاد عزیز بود که مطمئن بود من قبول میشم و میترسیدم با اون همه پررویی که واسش کردم گند بزنم و آبروم بره.این آخرا دیگه میگفتم تو روتو بکن اونور تا مثلا پارک دوبل تمیز بگیرم خداییش هم وقتی نگام نمیکرد کارم تمیز بود از بس که اذیتم میکرد. دیروز زنداداش واسه کلاس جبرانیش رفته بود و بعدش استاد جون زنگ زد بهم وهی گفت دلم برای غرغر کردنات تنگ شده واسه شیطونیات و رو کم کردنات. منم رفتم بالا که دیگه منو نمیبینی و پشت گوشتو دیدی منم دیدی. قول گرفت ازم که صبح که واسه امتحان رفتم برم پیشش. صبح ساعت 6:30 زدیم بیرون از 7 تا 8:30 دنگ و فنگ آیین نامه بود . نمیدونم چی فکر کردن اینا که اینقدر استراتژیک کار میکنن. هزار بار یه چیزی رو توضیح میدن انگار امتحان چی میخوان بگیرن!!!!! موبایل و کیفو چه میدونم بند و بساطی داشتیم. وقت تصحیح برگه ها که دیگه نگو. جناب سرهنگ :خانم فلانی 9 تا غلط داری متاسفم بسلامت و آقای و....... جون به لبمون کرد من داشتم غالب تهی میکردم و زنداداش بدتر از من. به تموم جوابای درستمون هم شک کردیم . خلاصه اسممو خوند و گفت آفرین بدون غلط قبولی. یه فرم پرکردم و نزاشتن بالا بمونم تا زنداداش هم بیاد رفتم تو راهرو و منتظر شدم تا اومد و خدا رو شکر اونم بی غلط قبول شد. ساعت مثل برق میگذشت و من دلشوره اداره رو داشتم. رفتیم دم در استادجون کارآموز داشت تا نزدیک شیشه شدم مثل برق پرید پایین و سلام علیک کرد. گفتم رد شدم گفت از برگه های دستتون معلومه. 10 دقیقه ای کنارش واستادم آفتاب میزد تو چشام گفتم کور شدم که اومد جلو آفتاب رو مثلا برام گرفت و گفت نه اینکه خیلی چشات میدید؟ با زنداداش زدیم زیر خنده . هی من گفتم امتحان رد میشم هی گفت لوس نشو هولم نشو کار خودتو بکن حتما قبولی. فرستادمش رفت چون کارآموز داشت و خودمون رفتیم تو کوچه روبرو آموزشگاه .سرهنگ  اومد و برگه ها رو گرفت. هرکی میرفت و میومد میپرسیدیم چیکار کرده و اون توضیح میداد. حس خیلی بدی داشتم فکر میکردم هیچی بلد نیستم و حتما خراب میکنم. دور سوم با زنداداش صدامون زد. اول یه دختره نشست و فرتی ماشینو خاموش کرد بعد اون من بودم . همه چیزو تنظیم کردم و شروع کردم . ازچیزی که میترسیدم سرم اومد اول بسمه الله گفت پارک دوبل بگیر گرفتم و چقدر تمیز شد این پارکم آلبالو. تو کف پارکم بودم که گفت پنجشنبه بیا واسه تکمیل پرونده. کلی ذوق کردم . خلاص کردم دستی کشیدم و خاموش کردم و گذاشتم تو دنده  که گفت آفرین . منم تشکر کردم و مثل بچه های مثبت پیاده شدم .بعدشم نوبت زنداداشم بود طفلکی خیلی هول شده بود تو عمرم ندیده بودم اینطوری کوپ کنه . اصلا حواسش به کارش نبود دور دو فرمانه رو یادش رفت تو دنده بزاره  و آخحر سرم پارک خلاف کرد یه جلسه براش نوشت. کلی تو ذوقم خورد و هی دلداریش دادم اما خودم زورم میومد چون کارش خوب بود فقط ترسیده بود. اینکه من با مرد جماعت راحتم این یه جا به دردم خورد و باعث شد کنار سرهنگه خیلی نترسم. دخترای دیگه هم میگفن از سرهنگه ترسیدن و خراب کردن. چند تا از پسرا هم رد شدن و وقتی از جلوشون گذشتم شنیدم میگفتن ای ول قبول شد. تو دلم گفتم شق القمر که نکردم!!! چیزایی که یاد گرفته بودم ارائه دادم بعد 10 جلسه کلاس عملی رفتن قبول شدن دیگه شق القمر که نیست هرچند داشتیم پسرایی رو که واسه نهمین بار امتحان میدادن. خلاصه مطلب به خودم تبریک میگم چون همیشه از رانندگی میترسیدم و از گرفتن گواهی در میرفتم. 10:30 اومدم اداره به استاد زنگیدم گفت فامیلتون چی کرد؟ گفتم واسه من 3 جلسه کلاس بزار گفت لوس نشو تو رو که مطمئنم بگو اون چی شد . براش تعریف کردم بعدشم ازش زبانا تشکر کردم تا بعد که خدمتش برسم. روز خوبی بود جز ضدحال زنداداش بعدازظهر هم قراره یه آقای گل بیاد خواستگاری اصلا هم حوصله این بند و بساطا رو ندارم. فعلا.  
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
  دارم میرم کلاس آموزش رانندگی. اونم چه کلاسی و چه استادی!!!!! خیلی داره باهام کل میندازه از هرطریقی وارد میشه راهشو میبندم و حسابی عصبانیش میکنم  دیروز جلسه ۷ بود و باز نتوست البته یه جاهایی مثل دنده عقب حسابی حالمو میگرفت و میخندید و میگفت دیگه راه فرار هم نداری منم میزدم رو ترمز و برمیگشتم و میگفتم اینم راه فرار. از سیریش بودن و دست نیافتنی بودنم حال میکنه به گمون خودش بعد این همه لابه باید وا میدادم اما کور خونده. دیروز با زنداداش شرط بستیم که توی پرونده من شمارمو نوشتم یا نه اون میگفت ننوشتی وگرنه تا حالا حتما زنگیده بود چون واسه هماهنگ کردن کلاسها هم به زنداداش میزنگه .دیروز ازش برگمو خواستم و نگاه کرد وقتی دیدم شماره ندادم کلی ذوق کردم با اینکه باخته بودم .چند دقیقه ای تو لک بود که دنبال چی میگشتم بعد گفت میدونم دنبال چی بودی .هرچی دیروز ازین موضوع سرمست شدم امروز صبح اول صبح بیحال شدم چون همین الان زنگ زد و با نیش باز بعد حال و احوال ساعت کلاسو عوض کرد و ساعتی که من دیروز خواستم اما نزاشت برامون گذاشت. ای خدااااااااااااااااااا دارم خفه میشم این یعنی به قول خودش درایور عزیز اگه بخوام از زیر سنگم شده پیدات میکنم . دیروز انقدر باهاش کل گذاشتم که دیگه جای استاد و شاگرد عوض شده بود  خودکارو محکم ازش گرفتم و پرت کردم رو داشبورد چون ادای سیگایا رو در میاورد .گفت معلوم نیست من استادم یا تو. گفتم بلاخره من یه چیزایی از شما یاد میگیرم شما هم یه چیزایی از من. دیروز دو تا دختر جلوم بودن تو حرفاش گفت میتونی اینارو هم زیر بگیری منم فرمونو گرفتم رو به اونا و زود جمع کردم چشاش شد چارتا و کپ کرد گفت چه حرف گوش کن شدی.با پررویی گفتم مگه نمیگی باید به حرف استادم گوش کنم. گفت چرا اونجا که باید گوش بدی گوش نمیکنی اما حالا... زنداداشم که اون پشت ریسه میرفت ریز ریز . من که میدونم منو بخاطر این کارام رد میکنه به قول خودش نوبت ماهم میرسه شانس گند من خودشم امتحان اصلی رو میگیره حالا بیا و درستش کن....... خدایا خودمو به خودت سپردم....  
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
  تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد

و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد

هفتمین روز پرگشودن هادی عزیزم

 
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
 

وای خدا جونم کلی واسه این دکتر ادا اصول کاری داشتم همش در عرض چند ثانیه پرید. پرینترش خراب شده  دیروز که تا ۴.۳۰ موندم واسش پرینت گرفتم موقع رفتن کلی چشم نازک کردم که یعنی خیلی پر رویی . حالا امروز اینجوری گند زدم. نیم ساعت پیش تو اتاقم در حال گاز زدن به یه کیک خوشمزه بودم و همکارم خ. م دم در داشت باهام حرف میزد منم داشتم تو نت میگشتم دنبال فیلم شبهای روشن که دکتر جون مثل جن بوداده دم در ظاهر شد. آخ که من مونده بودم این سایت های اجق وجق باز شده رو ببندم یا کیک رو قایم کنم. ازجام بلند شدم سلام کردم نه گذاشت نه برداشت فرتی نشست پشت سیستم. آییییییییییییییییییی داغ کرده بودم حالا پیش خودش فکر میکنه اینجا برام هاوایی شده  کیک نیمه گاز زده روبروش اونم که سایتای گوگول  چه شود؟ گفت تو نتی گفتم اره و جیرینگی رفتم سراغ دفتر دستکام. چقد دلم میخواست کیک دهنی تعارفش کنم سرما هم خوردم ویرووسیش میکردم حسابی. پشت سرش وایسادم و اداشو درآوردم . بو ادکلنش کل اتاقو پر کرده بود . وقتی میاد پیشم نمیدونم چرا گیج میزنه ورد۲۰۰۷ گذاشتم  دنبال آیکون پرینت میگشت پرسید اومدم  دم دستش خودم کنترل پی رو زدم( مسخره بازی درنیاریدا حال تایپ انگلیسی ندارم) . واییییییییییی خدا چقدر من بدشانسم اون روزایی که بلانسبت مثل .... کار میریزه رو سرم جناب تو اتاقش لمیده اما حالا.....

 
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 
 
  خداوندا! توراسپاس که قابلم دانستی وبه زیارت خانه ات دعوتم کردی تاپاسخگوی ندای ابراهیم خلیل باشم.

خداوندا! توراشکرکه توفیق دادی درحریم حرمت محرم شوم لبیک بگویم برگرد خانه ات طواف کنم .هاجروار سعی صفاومروه کنم ودرسرزمین وحی ودیار پاکان ومهداسلام روزهایی رابه یاد توسپری کنم واطاعت وبندگی راتمرین کنم.

خدایا!براین نعمت توراسپاس می گویم که درفضای معنوی مسجدالحرام تنفس کردم وگام جای گام اولیایت نهادم وکنار مقام ابراهیم نمازخواندم وآداب زیارت به جای آوردم.

 

روزها وشب  های باصفای حرم ومسجدالحرام هرگزازیادم نخواهد رفت ولحظات حضور درکنار بیت الله وچرخیدن به دور مقدس ترین بقعه عالم وطواف برگرد قبله توحیدوکانون جاذبه های الهی ارزنده ترین خاطرات من ازاین سفراست.

خداوندا!توفیق بده که گردوغبارنسیان وغفلت براین خاطرات نورانی نیفشانم.

یاری ام کن تاعهدبندگی راازیادنبرم.

خدایا مهربانا معبودا کریما!

یاری ام کن دلی راکه خانه محبت توبود به شیطان ونفس اماره نسپارم.

زبانی راکه این ایام به ذکرتومشغول بود به غیبت وتهمت ودروغ نیالایم.

قول می دهم باچشمی که به کعبه تونگریسته گناه نکنم وباگوشی که ندای تورا شنیده به حرام گوش ندهم دستی راکه حجرالاسودوکعبه رالمس کرده به سوی حرام دراز نکنم.

باپایی که که به عشق تودرحریم کعبه طواف کرده وبین صفاومروه سعی کرده وبرخاک پاک این سرزمین گام نهاده درپی خلاف ومعصیت نروم ودوباره باشیطان دوست نشوم.

خدایا!ای خدای کعبه ومسجدالحرام ای خدای ابراهیم واسماعیل ای فرستنده قرآن ای مبعوث کننده پیامبر باتوعهددوباره می بندم که صفاومعنویت این ایام راباگناه وغفلت ازبین نبرم.

خداوندا!پیمانم رابپذیروبراین میثاق شاهدباش.

توفیق بده که براین عهدوپیمان استواربمانم درراه دین وبندگی ومحبت اهل بیت وعشق ولایت وانتظارمهدی (عج) سست نشوم ووسوسه های شیطان مراازتو غافل نسازدوفراموش نکنم که بنده ام وتومولای منی وازبنده چه انتظاری دربرابر مولاست جزاطاعت وتسلیم؟!

خدایا یاورم باش تاباورم راازدست ندهم.

نصیرم باش تااسیردنیا نشوم

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آنیسا
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور