|
میدانم دیر است برای نوشتن.....
چشم براه نوشته هایم بودم...خودم...آری خود دلتنگ نوشتن بودم !
ولی چه سود ؟
آن زمان که نخواهند...تو نمی توانی !
دستانم مرا به نوشتن یاری نکردند ...
قلم با انگشتانم قهر بود .....
وحتی خیال تو با ذهنم !!!!!
حرف برای گفتن بسیار دارم ..ناگفته های از جنس شنیدنی ها !
وحال که میخواهم ....
وحال که بر همه سختی ها فائق آمده ام برای نوشتن...بغض دستانش را بر گلویم میفشارد
واشک مجالی برای گریز از چشم های بی تابم میجوید ..
ومن درمیان هجوم این همه نامردی ها باز دست وپا میزنم تا فریاد دلم را ...
نه تلاشی بس بیهوده است ...
حتی خیالت را از من گرفته ای ..
حتی اجازه نمیدهی به تو فکر کنم !
نامهربانی رااز تو باور نمیدارم...
اگر میخواهی سکوت کنم و از تو ننویسم .
اگر یادت را از من گرفته ای تا از تو ننگارم .
اگر مصلحت وقت در این می بینی ..
من نیز سر تعظیم دربرابر خواسته ات فرود خواهم آورد و تا تو نخواهی دیگر هیچ نمی نویسم.
ولی..
به گمانم آینه نیز از دیدار مکرر من خسته شده....
امروز بارها و بارها با او به گفتگو نشسته ام !
نمیدانم شاید از پرسشهایم خسته شده..
هربار که به صورتی خودرا اراستم از آینه خواستم تابا من بازگوید که آیا برازنده شده ام؟؟
آیا به قدر کفایت زیبایم ؟؟آیا هنوز هم شبنمی از جنس دلربایی بر چهره این گل می غلتد؟
..گل ؟؟؟ چقدر تلخ که ازیاد برده بودم این واژه زیبا را !
دیرزمانسیت دیگر کسی مرا گل زندگیش نمی خواند ...
بگذار امروز هم گل باشم ..
فقط همین امروز !
چشمان پرسشگرم را به لبهای همیشه خاموش آینه میدوزم
واو مصمم تر ازهمیشه سکوت را نیشخند میزند !
به کنار پنجره باز میگردم و جاده را صدامیزنم .
بازهم مسافری به مقصد خویش بر پیکره اش نمی یابم ..
اما هنوز ناامید نیستم .
.کارت دعوتت را نه به گیسوی باد....
نه به دامان قاصدک...نه به دستان باران..نه..به هیچکدامشان نسپردم تورا با آفتاب صدا کردم ...
ودعوتم را هرروز با بارقه درخشانت بر تو گسیل داشتم میدانم که خواهی آمد !
امشب جشن تولد ماست!
برایت شمعها روشن خواهم کرد نه به عدد عمرت به شماره ستارگان اسمان ...
هیچکس را جز تو به این میهمانی نخوانده ام !
میخواهم باردیگر در خلوتی شاید غریب از پس این فاصله ها
تنها به تماشایت بنشینم وهیچ نگویم ...
بگذار شمعهای روی کیک تا آخرین نفس اشک بریزند !
قول بده نفس گرم ومهربانت را
برای مرگ شمعهایی که شب تارمان را روشنی بخشیده اند خرج نکنی...
قول دادی فقط زندگی ببخشی ..
چشمانم را برهم می نهم وکلماتی گنگ وبی معنا بر لبانم جاری میشوند !
واژه ها نیز بنای ناسازگاری گذارده اند تا امشب مرا خجل کنند !
برای تبریک روز میلادت ، این جملات را بارها وبارها تمرین کرده ام
وهربار درمیانه راه ، با اشک شستشویشان داده ام ..
تمام حرفها از ذهنم رخت بربسته اند..
چشمانم خیسی اشک را می طلبد ..
ولی دریغ از قطره ای ...
پنجره را میبندم شمعها را خاموش میکنم کاش هرگز نیایی ! وقتی کلامی بر زبان جاری نمیشود تا با تو باز گوید که عزیزترین تولدت مبارک "
وقتی قطره ای اشک ، غربت چشمانم را به تصویر نمیکشد تا
بدانی روزهای نبودنت
با چشمان همیشه درراهم چه کرده ..
وقتی آنقدر از تو دور شده ام که حتی ندانستم چه هدیه ای برایت به یادگار برگزینم
وقتی طراوت وزیبایی روزهای دور ، جایش را به خطوط شکسته ای بر چهره ام داده
نه نمیخواهم مرا دراین روزها ببینی !
هرگز به اینجا قدم مگذار !
هرگز ...بگذار مرا با تصویری از همان روزهای دور به خاطر سپرده باشی
همان نقشی که همواره زیباترین غزل واژه ها را برای تبریک زادروزت نثار قلب
مهربانت مینمود همان تصویری که همواره بهترین یادگارها را به عنوان کادوی تولدت برمیگزید
همان چشمانی که همیشه برای تو...برای شادیهایت.. برای غمهایت ...نمناک بودند !
وهمان چهره ای که برای تو حکم زیباترین گل هستی را داشت.
آری بگذار اینچنین درخاطرت بمانم بگذار محکوم به بی مهری شوم بی آنکه مرا ببینی
نه آنکه سایه ای سرد باشم پیش رویت که تمام خاطرات گذشته را با خود در مرداب
خویش ببلعد !
باد سردی تا مغز استخوانم رخنه میکند وسوزشی سخت و تلخ سینه را میفشارد..
باور نمیدارم !!قلبم آنسوی پنجره چشم انتظار آمدنت برجای مانده ..!
وبا آخرین تپیدنها درهرنبض زمزمه میکند که:
".....تولدت مبارک !!!!....."
|